تبليغاتX
علی بابا در بادله

علی بابا در بادله

دست هایی که کمک می کنند مقدسترند از لبهایی که دعا می کنند

می خواهم آب شوم

گاه آن که ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد.

از بخت یاری ماست شاید که آن که می خواهیم یا به دست نمی آید ، یا از دست می گریزد! 

می خواهم آب شوم در گستره افق، آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم ،

حس می کنم میدانم

دست می سایم و می ترسم

باور می کنم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد، می خواهم آب شوم در گستره افق!

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده ، کلامی مهر آمیز ، نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری ؟!

چند بار دامت را تهی یافتی ؟؟!

از پای منشین ، آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری ........ 

<<<<< شاملو >>>>>

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 21:43  توسط علی بابای سندباد  | 

تلنگر می زند برشیشه ها سر پنجه باران

 

آه دیگر در این گسیخته باغ

        شور افسونگر بهاران نیست

آه ، دیگر در این گداخته دشت

                            نغمه شاد کشتکاران نیست

پر خونین به شاخساران هست

                  برگ رنگین به شاخساران نیست

اینکه بالا گرفته در آفاق

     نیست فوج کبوتران سپید ،

           که بر این بام می کند پرواز .

رقص فواره های رنگین نیست

                   اینکه از دور میشکفد باز

                                  نیست رؤیای بال های سپید ،

در غبار طلایی خورشید.

              این هیولا که رفته تا افلاک

                               چتر وحشت گشوده بر سر خاک

نیست شاخ و گل و شکوفه و برگ

دود و ابر است و خون و آتش و مرگ ............ مرگ ........ مرگ .......!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 0:20  توسط علی بابای سندباد  | 

سرد است و سکوت سرد تر می کند!


زمستان است !!!!!!!

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

            هوا دلگیر ، در ها بسته ، سر ها در گریبان ، دست ها پنهان

نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین

                   درختان اسکلت های بلور آگین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

 زمستان است !         زمستان است !         زمستان است !  *****

( م  .  ا  . ث  )


 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 14:29  توسط علی بابای سندباد  | 

بی عشق او نتوان .............


خواب ديدم خواب اينکه مرده ام  خواب ديدم خسته و پژمرده ام

روي من خروارها از خاک بود   واي قبر من چه وحشتناک بود

تا ميان گور رفتم دل گرفت  قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زير سرم از سنگ بود  غرق وحشت سوت و کور و تنگ  بود

خسته بودم هيچ کس يارم نبود  زان ميان يک تن خريدارم نشد

هر که آمد پيش حرفي راند و رفت سوره ي حمدي برايم خواند و رفت

نه رفيقي نه شفيقي نه کسي ترس بود و وحشت و دلواپسي

ناگهان از راه رسيدند دو ملک تيره شد در پيش چشمانم فلک

يک  ملک گفتا بگو نام تو چيست آن يکي فرياد زد رب تو کيست

در ميان عمر خود کن جستجوي کارهاي نيک و زشت خود بگوي

ما که ماموران حي داوريم اينک تورا سوي جهنم مي بريم

ديگر آنجا عذر خواهي دير بود  دست و پايم بسته در زنجير بود

غرق اندوه و تالم دل فکار مي کشيدندم به خفت سوي نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد  از جنان در هاي رحمت باز شد

مردي آمد از تبار آسمان نور پيشانيش فوق کهکشان

بر سرش دستار سبزي بسته بود نور حق در چهره اش تابيده بود

در قدوم آن نگار مه جبين پيش پاي حضرت عشق آفرين

دو ملک سر را به زير انداختند بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حيرت داشتند اين زمزمه  آمده اينجا حسين فاطمه

سوي من آمد مرا شرمنده کرد  مهربانانه به رويم خنده کرد

گفت آزادش کنيد اين بنده را خانه آبادش کنيد اين بنده را

اين که اينجا اين چنين تنها شده  کام او با تربت من واشده

مادرش او را به عشقم زاده است گريه کرده بعد شيرش داده است

اين که مي بينيد در شور است و شين  ذکر لالا ئيش بوده يا حسين

اسم من راز و نيازش بوده است  خاک من مهر نمازش بوده است

اينکه در پيش شما گرديده بد  جسم و جانش بوي روضه مي دهد

پرچم من را به دوشش مي کشيد  پا برهنه در عزايم مي دويد

سينه چاک آل طاها بوده است  جاي ريز هيئت ما بوده است

بارها لعن اميه کرده است  خويش را نذر رقيه کرده است

حرمت من را به عالم پاس داشت  ارتباطي تنگ با عباس داشت

نذر عباسم کفن کرده به تن  روز تاسوعا شده سقاي من

تا که دنيا بوده از من دم زده  او غذاي روضه ام را هم زده

گريه کرده چون براي اکبرم  با خود اورا نزد زهرا مي برم

هر چه باشد او برايم بنده است او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نيست او تنها شود  باعث خوشحالي اعدا شود(يعني دشمنان)

در قيامت عطر و بويش مي دهم  پيش مردم آبرويش مي دهم

باز بالاتر به روز سرنوشت  مي شود همسايه من در بهشت

آري آري هر که پا بست من است  نامه ي اعمال او دست من است


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 19:18  توسط علی بابای سندباد  | 

یک شدن !!!!!!!!!!

 

 


هر پدیده ای نماد های خاص خودش را دارد.به نظرم تخت خواب دو نفره از بارز ترین نمادهای ازدواج است.اینجاست که دونفر در یک محدوده مشخص می باید بیاموزند که همزیستی عاشقانه ای را آغاز کنند و تداوم ببخشند.همانطور که میدانید همه ما عادات خاص خودمان را برای خوابیدن داریم.یکی خودش را لحاف پیچ میکند،آن یکی جابجا میشود،دیگری لگد پرانی میکند،زبانم لال بساط خر خر و اینها هم به راه است و...آسانترین راه حل شاید همین جدا کردن تخت ها باشد تا کسی آزار نبیند اما به باور من این با ذات ازدواج سازگار نیست.تخت خواب دونفره نماد همه چیزیست که در رابطه عینی زناشویی میگذرد.دو نفر انسان با ویژگی های روحی مختلف،تربیت های گوناگون،عقده های روخی و روانی،زخم های معنوی،سطوح مختلفی  از زندگی و درآمد و تحصیلات باید کنار یکدیگر تبدیل به یک شوند باید تبدیل به همسر شوند.در واقع به نوعی ازدواج خلاف جریان آفرینش را طی میکند.در متون ودایی آمده است که یک تبدیل به دو میشود و دو تبدیل به سه و از سه همه چیز خلق میگردد.ازدواج به نوعی دو را تبدیل به یک میکند و از دو یک میسازد.این کیمیاگری مستلزم قربانیست و سوخت بار کوره اش هم از روح زن و شوهر تامین میگردد.هر بار که قربانی ای به پیشگاه ازدواج تقدیم  میکنیم سوخت کوره کیمیاگری را تامین میکنیم و در کالبد تبدیل دو به یک روح میدمیم.نتیجه این کیمیاگری اگر که به درستی انجام شود همانا یافتن نیمه گمشده باستانی ماست و تجربه وحدتی که پیش از آن هرگز حتی به تصور هم در نمیامد.
حالا بر این باورم که اگر هر کدام از ما آماده قربانی دادن در پیشگاه ازدواج نیست و به تعبیری آماده خوابیدن در تختخواب دو نفره و لذت بردن از وضع موجود نمی باشد پس شاید هنوز آمادگی ازدواج را ندارد.جایی روایتی را خواندم که از قول زنی میگفت هر وقت صدای خرخر همسرم را در تختخواب مشترک میشنوم به وجد می آیم  چون این صدا به من یاداور میشود مردی که عاشق من است در همین نزدیکی خفته است.

کیمیاگری ازدواج شاید همین باشد

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 15:12  توسط علی بابای سندباد  | 

دوره ارزانی


چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟!  

                                دوره ارزانیست 

چه شرافت ارزان ، تن عریان ارزان !

                    و دروغ از همه چیز ارزان تر ، آبرو قیمت یک تکه نان !

                                    وچه تخفیف بزرگی خوردست قیمت هر انسان!!!!!

 


در دنیا یک گناه وجود دارد و آن نیاموختن شادی است. *****************


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:13  توسط علی بابای سندباد  | 

دایره قدرت


 اندیشه در این باب بسیار کرده ام

" تاریخ را جزء با خون ننوشته اند "

در ناسیه تو نشانه های بزرگی پیداست

روزی اگر به لطف کردگار به دایره قدرتی رسیدی

تو آن نکن که همه به قدرت رسیدگان کردند

مگذار قدرت تو را ببلعد و از آدمیت تهی کند

مگذار تو را بفریبد و بر خون مردمان دلیر کند

روزی اگر نبودم

 و تو در آن دایره بودی

 سخن امروز مرا از یاد مبر !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 18:26  توسط علی بابای سندباد  | 

 ای شاه

ای شاه بی خیال مست با توام... آیا با من مسکین هواست هست!؟

روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران تهی دست..

تا کنون آیا کنار کودکانت  نیمه شب آشفته خفتسدی ؟

نه ..  نه ..  تو بی غم و مستی ....

تا کنون حتی برای تکه نانی  پیش فرزندان خود شرمنده بودستی ؟!!

نه .. نه .. تو بی غم و مستی ....

کجا پای تو تا زانو به گل بوده است ؟

کجا چشمانت از بار گناهانت خجل بوده است ؟

شبانگه ناله دهقان پیر را که می گرید شنیدستی؟؟؟

ای شاه

ای شاه بی خیال مست تو بی غم و مستی..   ! !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:32  توسط علی بابای سندباد  | 

مست و محتسب !

 چگونه می توانم گفت؟

کودتا کردند

کودتا کردند علیه من

واژه هایی که همیشه

زیر دست و پای من یک سر ولو بودند

من به آن ها موقعیت دادم و آوردم آن ها را

کمی بالا

ولی حالا

می خورند از دست من لیز

می شوند از چشمان من پنهان

می روند از یاد من - شاید نهان سازند اندوهی

که در « خرداد » بر من رفت

آه که دیریست من خاموش خاموشم

ندارم نکته ای تازه

من بدون واژه ها - سرباز های نازنین خود -

چگونه

 می توانم گفت

تا کجا بیداد بر من رفت؟

(حسن فرازمند)

 


محتسب مستی به ره دید و گربانش گرفت

مست گفت : ای دوست این پیراهن است افسار نیست!

گفت : مستی - زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت : جرم راه رفتن نیست - ره هموار نیست

گفت : میباید تو را تا خانه قاضی برم

گفت : رو ! صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت : تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب

گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت : دیناری بده پنهان و خود را وا رها

گفت : کار شرم کار درهم و دینار نیست

گفت : آنقدر مستی زهی از سر برافتادت کلاه

گفت : در سر عقل می باید - بی کلاهی عار نیست

گفت : باید حد زنند هوشیار مردم مست را

گفت : هوشیاری بیار - اینجا کسی هوشیار نیست !

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:23  توسط علی بابای سندباد  | 

تنهايي، آزادي

 بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می کنند . جبران خلیل جبران 



 من هرگز از مرگ نمي هراسيده ام

عشق به آزادي ، سختي جان دادن را

بر من هموار مي سازد.

عشق به آزادي   مرا همه ي  عمر درخود گداخته است . 

آزادي معبود من است .

به خاطر آزادي هر خطري بي خطر است.

هر دردي بي درد است.

هر زنداني  رهايي است .

هر جهادي  آسودگي است .

هر مرگي حيات است.

آخر، ...چه بگويم ؟

من تنهايي را از آزادي بيش تر دوست دارم .

وحال مي خواهم چه كنم؟

قلب كه مي زند براي كيست ؟

براي چيست؟

وصبح كه سر بر مي كشد براي كيست؟

براي چيست ؟

رفيقان من با من مدارا كنيد!

به پرتگاه چه نيستي اي زندگي من خواهد لغزيد؟

فراخناي زمين ،سخت تنگ است. 

علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 17:56  توسط علی بابای سندباد  |